تبليغاتX
سفر عشق
تقدیم به کسی که رفت اما یادش همیشه با من خواهد بود
 

 

به بهانه دوباره آمدنت

                             می نویسم

 نمی دونم مجالی برای دیدنت خواهد بود یا نه ؟ اما من بی صبرانه منتظر خبری از ت خواهم ماند تنها امیدوارم که امیدم را ناامید نسازی ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

 

 

من همون جزيره بودم ، خاكي و صميمي و گرم

واسه عشق بازي موجا ، قامتم يه بستر نرم

يه عزيز دردونه بودم ، پيش چشم خيس موجا

يه نگين سبز خا لص ، روي انگشتر دريا

تا كه يك روز تو رسيدي ، روي قلبم پا گذاشتي

غصه هاي عاشقي رو توي قلبم جا گذاشتي

زير رگبار نگاهت ، دلم انگار زير و رو شد

براي داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد

تا نفس كشيدي انگار ، نفسم بريد تو سينه

ابرو باد و دريا گفتن : «حس عاشقي همينه»

 

اومدي تو سرنوشتم ، بي بهونه پا گذاشتي

اما تا قايفي اومد ، از من و دلم گذشتي

رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا

من و دل اما نشستيم چش براهت لب دريا

ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي

لحظه هاي بي تو بودن ، مي گذره اما به سختي

دل تنها و غريبم داره اين گوشه مي ميره

ولي حتي وقت مردن بازسراغتو مي گيره

مي رسه روزي كه ديگه قعر دريا مي شه خونه م

اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:15  توسط ×××  | 

 

 

دوباره بی تابت گشتم هر چه هم که آزارم می دهی نمی دانم چرا باز هم دوستت دارم ؟ چرا باز هم دلم برای آن دل بی وفایت تنگ می گردد ؟ مشکل از من است یا تو نمی دانم؟ البته مطمئنا این مشکل از من است که فراموش کردن تو برایم غیر ممکن است . . .

خیلی برایت دلم تنگ شده دست خودم نیست . . . بی اختیار این جمله را با خودم تکرار می کنم

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
 عجب از محبت من که در او اثر ندارد
 غلط است آن که گوید دل به دل راه دارد
 دل من ز غصه
خون شد، دل او خبر ندارد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:21  توسط ×××  | 

 

 

 

خیلی بد شدم . دیگه کمتر وقت می کنم که به اینجا سر بزنم و دردلی را ثبت کنم . این اصلا به این معنا نیست که دیگه دلتنگ نیستم  هستم خیلی زیاد .....هر چندکه شعله های عشقت خیلی کمرنگ گردیده و دیگه بی تابانه در آتش عشقت نمی سوزم . منکر اینکه هنوز دوستت دارم نیستم ولی با جرات می گویم دیگه مثل قبل عاشقت نیستم. شاید هیچ وقت دیگر هم اینچنین عاشق تویا حتی فرد دیگری نشوم.

تو ریشه عشق را در من خشکاندی ......  در نهایت بی انصافی

 

بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی
پر نزنی تنها نری
وقتی که اینجا بمونی
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلهای مریمه



 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:18  توسط ×××  | 

 

اگر ار اطرافیانم خجالت نمی کشیدم حتما زار زار گریه می کردم . به حال خودم گریه می کردم که چه ساده یکبار دیگر باختم. یکبار دیگر در بازی عشق کم آوردم . چه ساده بازیچه قرار گرفتم و درست در زمانی که عشق تمام زندگیم بود از بازی کنار گذاشته شدم.

ثانیه ثانیه داره می گذره نمی تونم چشم از ساعت کامپیوتر بردارم هر لحظه به زمان رفتن تو نزدیک تر می شوم اما از تو خبری نیست.

خیلی بی معرفتی . نمی دونم این همه بی معرفتی را از کجا آموختی . دریغ از یک تماس. . . یعنی با این عمل ثابت کردی برایت حتی بعنوان یک دوست ارزش نداشتم.

دوست دارم گریه کنم به پهنای صورت اشک بریزم شاید کمی از دردم کاسته شود شاید مرهمی بر قلب شکسته ام باشد.

باورش خیلی سخته اما حقیقت داره . . .  خیلی برام مشکله باور این حقیقت که تو تنها زمانی که به من نیاز داشتی به من رو می کردی و حالا

دوست دارم گریه کنم                           فقط همین.

 

گريه

 

گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم


تكيه دادم به غرورم
تا ديگه از پا نيفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:30  توسط ×××  | 

 

 

 

 

خستم و خیلی خسته . . . از خودم از آدمای دورو برم از هر چیزی که اسمشو می شه زندگی گذاشت .

این همه بی معرفتی . . . این همه خود خواهی . .  . این همه دروغ تا کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا کی می خواهیم دروغ بگوییم ؟ تا کی می خواهیم تظاهر کنیم که آدمای باشخصیتی هستیم؟

خیلی خستم !!!!!!!!!!!!!!!!

چهار روزه که اینجاست اما .      .. .......            دریغ از یک تماس . . . . . . .یا حتی یک پیام

قدیمی ها راست گفتند : برای کسی بمیر که برات تب کنه . من برای کسی مردم که حتی . . . .

بگذریم اینجاست که آدمها را از هم می توان تشخیص داد.

اینا همه یادگارای عشقی است است که بر دلم به یادگار گذاشته می شود .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:46  توسط ×××  | 

 

 

 

بدجوري با خودم درگيرم . . . از يك طرف گرفتاريهاي شخصي اين مدت به من اجازه فكر كردن به تو رو بهم نمي داد از طرف ديگر خودم هم به نوعي نسبت به تو سرد شده بودم.

تاديروز . . .  كه دوباره آمدي ..... آمدي تا دوباره من درگير اين شوم كه چه بايد بكنم ؟ عاشقت هستم يا نه ؟ اصلا حتي دوستت دارم يا نه؟

از ديروز فكرم دوباره مشغول گشته . . ..  تو خيلي ساده آمدي و رفتي اما مرا دوباره گرفتار كردي هر چند كه ديگر برايم مثل سابق نيستي اما دوباره قلبم تلنگر خورد . .... دوباره قلبم لرزيد.

حال بايد چكنم ؟

 

آمدی ای نازنین رفته ام، باز آمدی
بار دیگر با دل دیوانه دمساز آمدی
بعد تو مشت پری کنج قفس ماند از دلم
ای پرستویی که با این شوق پرواز آمدی
رفتی و من ماندم و تنهایی و پابان عشق
بعد عمری عشق من بهتر از آغاز آمدی
آه ... ای تمام هستی من

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:23  توسط ×××  | 

 

دوباره فاصله دو پستم خیلی زیاد شد. دیگه انگیزه ای برای نوشتن نداشتم ، همش همان حرفهای تکراری و دلتنگیهای سابق . . . . . . . .

دیروز که برایم زده بودی دلت تنگ شده اصلا جدی نگرفتم . . .  گفتم شاید این یک جمله کلیشه ای است که برای همه می نویسی !!!!!!!!!!!! خیلی بی اعتماد و بدبین شدم . دیگه نمی تونم هیچ حرفی رو به راحتی باور کنم .

 

حرفی برای گفتن ندارم فقط اینکه منم دلم برایت تنگ شده . . . . . . . .

 


عاشق رنگ صداتم
ولی چشمام پره درده
واسه دلتنگیه من
باغی از گلای زرده
اما وقتی تو نباشی
فقط بهونه است
همصدا با بی پناهی
خطرای عاشقونست

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:4  توسط ×××  | 

 

امروز حرفهایی در موردت شنیدم که واقعا دلم شکست. دلم شکست ار این همه احساسی که به پایت ریختم . من در قبال این حس خودم انتظار گرفتن پاداشی  نداشتم این حس زندگی من بود . شب و روز من بود . اما به هر صورت دلم خیلی گرفت وقتی شنیدم تو منو به بازی گرفتی ، بازی که من برای اون بازیگر مناسبی نبودم . نمی دونم چطور می شود عکس العمل خودم را نسبت به این کار ها نشان بدهم نمی دونم چطور می توانم به تو بفهمانم که من از همه چیز با خبرم .... دیگر به دنبال گول زدن من نباش.!!!

باور کردنش برایم سخت بود اما واقعیت داشت  . . . . . . چطور می توانم تحمل کنم  ؟ این را هم نمی دانم. من شب و روز با یاد و خاطره تو زندگی کردم برای موفقیتت به درگاه خدا اشک ریختم این جواب من نیست . من خالصانه برایت عاشق بودم اما تو به راحتی قلبم را ، احساسم را ،  وجودم را خرد کردی آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟

می خوام روش جدیدی را در پیش بگیرم . می خواهم یادت را به فراموشی بسپارم . حال چگونه نمی دانم .

              دلم خیلی گرفته  خیلی . . . .

 

کاش می شد فریاد می زدم شاید این بغض می ترکید شاید به همراه اون این عشق هم به پایان می رسید . دیگه نمی خوام عاشقت باشم . . . نه دیگه نه !!!!!!!!!!!!!!

                 آیا می شود ؟

 

میشه...

دوباره آروم کنی این دل شکستم رو
همیشه و همه جا طفره رفتنه و بهونه
حرفای عاشقونه
تا که شاید یه جوری از دل من در بیاری
ولی بدون واسه من
حرفا و قشنگترین هدیه ها
حتی اشک و گریه ها
ارزشی ندارن وقتی تو صداقت نداری
من اگه
جای تو بودم


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:14  توسط ×××  | 

 

 

 

بعد از یک غیبت طولانی دو هفته ای بالاخره امروز موفق شدم تا پای کامپیوتر بیام و چند خطی بنویسم . برام سختریم روز های زندگیم بود که درست در زمانی که تو اینجا حضور داشتی من از دیدارت محروم باشم ، من باید در بستر بیماری فقط یاد تو را در ذهنم مرور می کردم . نمی دونی چقدر برام سخت گذشت . . .  ؟؟؟؟ اما همین که احساس می کردم تو در چند قدمی من هستی باز یک حسه خوبی به من القا می کرد ولی در کل هفته های بدی را گذراندم . حالا باز هم تو نیستی و من دوباره ترانه دلتنگی و دوری از تو را زمزمه می کنم . باز باید بنویسم که از تو دورم و آرزوی یک لحظه دیدارت را به جان می خرم. باز باید ترانه همیشگی دل را سر دهم که در حسرت دیدار تو آواره ترینم .... .........

آری ، دو هفته دیگر هم گذشت و من باز هم از تو می نویسم . توایی که دیگر باور کرده ام بی یاد من هستی . .  . حتی لحظه ای زمان خود را برای فکر کردن به من هدر نمی دهی .اما هر طور رفتار کنی باز من دوستت دارم و این حسم را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم . مگر اینکه واقعا روزی تقدیر ، داستانی دیگر برایم مقدر گرداند . کسی چه می داند در آینده چه سرنوشتی برای هر یک از ما رقم خواهد خورد؟

اما در انتهای قلب من ، در نهایت احساس من چیزی یا کسی همواره تکرار می کند که ما به هم تعلق داریم .می گویند دل آدمی دروغ نمی گوید ..... یعنی ممکنه دل من ، دل عاشق پیشه من اشتباه کند ؟ نمی دونم ، واقعا نمیدونم ، قضاوت را باید برای آینده گذاشت که طبیعتا همه چیز به خودی خودی روشن خواهد کرد و دیگر اگر و امایی در آن نخواهد بود .    به امید آنروز .....................

 

 

اگه بی تو تنها ،گوشه ای نشستم
تویی تو وجودم ، بی تو با تو هستم

اگه سبز سبزم ، تو هجوم پاییز
ذره ذره ی من ، از تو شده لبریز

ای همیشه همدم ، واسه درد دلهام
عطر تو همیشه ، جاری تو نفسهام


سخته وقتی تو غزلها ، از من و تو واژه ای نیست
سخته بی تو با تو بودن ، سخته اما چاره ای نیست

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام
ولی جای دستات ، خالیه تو دستام

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط ×××  | 

 

گفتی خسته ای .

      خستگیت را به جان گرفتم تا خسته نباشی. چندین و چند بار متن نامه ات را خواندم . هر بار که می خواندم انگار نکته جدیدی از آن کسب می کردم .با تمام وجود و تمام احساسم در پاسخت نوشتم مراقب خودت باش . مواظب خودت باش تا همیشه برایم باشی.

این بار که می آیی . . .  کاش می شد آن اتفاقی که منتظرش هستم بیفتد. کاش قلب تو هم مثل من می تپید. نمی دونم اگه روزی خواندی این دفتر را احساس امروز مرا چگونه برداشت خواهی کرد.اما بدان ، فقط این را بدان که من تمام احساس خودم را می گویم ، می گویم تا بدانی در این روز و در این ساعت تمام فکر و حواس من به تو بوده است.  خوش به حالت کاش می شد من هم از احساس تو به خودم مطلع می گشتم تا اینقدر نالان و حیران در پی کلمات نمی گشتم . کاش . . .

 

وقتشه اين جدايي ها سر بياد
اونيکه دوسش دارم از در بياد

 

خبر دارم يار مياد محرم اسرار مياد
دل تو دلم نيس چکنم دلبر و دلدار مياد

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:17  توسط ×××  | 

 

خیلی دلم گرفته . از آدمای دورو برم که فقط تا زمانی که بهت احتیاج دارن باهات هم سخن می شوند و هواتو دارن . به محض اینکه کارشون انجام شد دیگه تو . . .  اصلا تو رو دیگه نمیشناسن.

خیلی دلم بیشتر می گیره وقتی فکر می کنم نکنه تو هم همین ارتباط رو با من داری.تو هم تنها پل ارتباطیت با من همین هست. خیلی بی انصافی اگه خواسته باشی از این حربه استفاده کنی . واقعا آخر نامردیه !!!!!!!!!

نمی دونم چی بگم فقط حوصله هیچکسو ندارم .................   حتی تو رو !!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط ×××  | 

 

 

گاهی وقتا به خودم می گم تو خودتو داری برای کی اینقدر تکه تکه می کنی ؟ برای کسی که که هیچ نشونی از تو در خاطراتش وجود ندارد ؟ برای کسی که تو هیچگاه در رویاهای تنهاییش حضور نداشتی؟ واقعا برای کی اینطور شب و روز نداری و بی قراری ؟  و . . . . . .

هر چی هم از این سوالها از خودم می کنم تا شاید بیخیالت شوم ، بازهم نمی تونم. تو انگار با خون و گوشت من پیوند خورده ای. . .  جدایی از تو یعنی نبودن و نیستی من .

هر کاری هم که می کنی که حتی باعث رنجشم از تو می شود باز بعد یه مدت کوتاه فراموشم می شود و دوباره بی صبرانه بودنت را انتظار می کشم.

 

 

باید بیای ببینم بهار خنده هاتو
بیا بذار تموم شه روزای برفی باتو


رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلایول غمزده


دلم میخواد خودت بیای ببینی
نبض منو قلب تو باهم زده


عشقت گذشته از پل دشت پر از گلایول
گمشده ی دو حرفی خسته ی روز برفی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:20  توسط ×××  | 

 

خيلي بدجنسي. اينقدر از دستت عصباني هستم كه نگو. نمي دونستم اين عصبانيت رو كجا خالي كنم براي همين به اين دفتر پناه آوردم تا شايد كمي آروم بشم. دلم نمي ياد بگم خيلي بدي ولي خداييش خيلي بدجنسي. . .  همين . يعني فقط همينو دارم كه بگم . يعني مي دوني چيه حكايت هموني هست كه مي گن يارو خرش از پل گذشت . واقعا در تو صدق مي كنه.

باشه . . .  اينم از اين بازم تحمل مي كنم . اما اينم بگم هنوزم با وجود همه رفتارهاي اينجوريت.......  بگم  واقعا بگم ... درسته كه نبايد گفت اما .............  آره هنوزم دوستت دارم ..

امروز سيستم نوشتاري رو زدم بهم و به نوعي زدم تو خاكي. . . . فقط بخاطر اينكه دلم خيلي ازت گرفته بود.حالا كه اين طور شد امروز هيچ شعري هم برات نمي گم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:9  توسط ×××  | 

 

 

دنبال یه بهانه هستم تا به خودم .....به قلبم ......به احساسم ..... بگویم که انگار شدنی نیست . انگار راه من و تو یکی نیست . نمی خواهم ناامید باشم اما نمی دونم چرا من و تو بهم نمی رسیم. هر بار که صحبت از آمدنت می شود خوشحال می شوم اما بی اختیار به یاد روز جدایی می افتم که باز من بی تو می مانم و  تو  بی دغدغه خاطر خواهی رفت و من تنها با خاطره ای محو از تو باقی می مانم.

 

 بدون اينو كه دل من شده جادوي طلسمت يكي هست اين ور دنيا كه تو يادش مونده اسمت

 

هزاران بار در حريق چشمانت سوختم         
اي ماندني ترين نگاه
هزاران بار در طوفان نيستي ات گم شدم
اي ماندني ترين هستي
هزاران باردر ساز شعرت رنگ شدم
اي فريبنده ترين شعر
هزاران بار از جام باده ات مست شدم
اي لبريز ترين مستي
حال به من بگو
در
زيبا ترين نگاه
ماندني ترين هستي
فريبنده ترين شعر
و لبريز ترين مستي
چگونه فقط
كوچه هاي ذهنم را
با خيال تو خوش كنم
.
.
چگونه؟
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:17  توسط ×××  | 

 

 

ديروز اصلا سرحال نبودم براي همين چيزي هم ننوشتم . البته دروغ  چرا امروز هم حالم بهتر از ديروز نيست اما دلم نيومد چند روز پشت سر هم چيزي ننويسم .

دوست ندارم دوباره حرفهاي تكراري قبل رو تكرار كنم اونم از اون نوعش كه . . . دلم برات تنگ شده . البته خب اينو كه نمي تونم فاكتور بگيرم چون . . . .  دلم واقعا برات تنگ شده .

هر چي سعي مي كنم نمي دونم چرا كلمات پشت سر هم قرار نمي گيرند تا بتونم متني براي بلاگم بگذارم . افكارم انقدر بهم ريخته هست كه فكر مي كنم اگه چيزي ننويسم سنگين ترم. روزهاي يكشنبه معمولا تو همين لحظه ها خبري از تو مي رسد شايد به همين دليل هم مي باشد كه من نمي تونم ... پس بهتره اصلا چيزي نگم . شايد فردا حرف بهتري براي گفتن داشته باشم.

          شايد . . . . . . .

 

دنياي به اين بزرگي

وقتي نيستي مثل زندون مي مونه

وقتي نيستي

من هواي موندنم نيست

ديگه اينجا بي تو

جاي موندنم نيست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:59  توسط ×××  | 

 

راستشو بگم . هنوز باورم نشده که تو هم دوستم داری هنوزم باورم نشده که تو غیر از زمانی که با من کار داری به من فکر می کنی.

اما خوب اینم بگم که به هر بهانه ای هم که هست یا باشه خوشحالم که بازم تو رو دارم.

 


امروز می خوام غیر از حرف دلم که اصلاتنها علت  بوجود آمدن این بلاگ هم  همین حرفهای دلم هست تو پرانتز  یه سخنی هم با کسانی داشته باشم که به این دفتر سر می زنند بعضیاشون جا پایی از خودشون به جا می ذارن و بعضی ها هم با نوک پا آهسته میانو میرن . خیلی خوشحالم از اینکه دفتر راز دل من مورد توجه شما ها قرار گرفته . بعضی اوقات ازش تعریف می کنید . گاهی با من همدردی می کنید و گاهی هم تنها سری می زنید تا راز دل یک انسان عاشق را بدونید . به هر علتی که هست .....

ممنون از حضور زیبایتان

فقط یه خواهش . . .  از روزی که این بلاگ را آغاز کردم تنها به یک امید آنرا ادامه دادم که روزی آن را در نهایت یک عشق دوجانبه تقدیمش کنم در نهایت احساسم.

ممکنه برام دعا کنید تا به هدفم برسم !!!!

 


لحظه باتو بودن غایت خواستن من
صدای التماسم همیشه از تو گفتن
همیشه ازتو گفتن
ای اسم تو کلام من تو مرهم درد منی
چرا به عشق پاک من بخنده طعنه میزنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:55  توسط ×××  | 

 

بودنت دیدنت خندیدنت تماشا کردنت همه برایم دلنشین ترین لحظه ها بود . نمی دونم خداوند چرا قسمت من را در این قرار داده تا در پس هر لحظه شادی عشق روزها و ماهها دوری و فراق باشد . شاید لحظه های عشق و طپش های قلب عاشق اینچنین زیبا تر خواهد بود . می دانم خداوند دعای مرا مستجاب کرده و قصد دارد عشق را  در نهایت زیباییهایش نشانم دهد. خدایا تا هر کجا که می خواهی عشق را نشانم بده اما هیچگاه تنهایم نگذار. بگذار عشقم در کنار عشق تو عاشقانه ترین عشقها باشد .

 

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم

سرنوشته مون یکی هر دو مون مسافریم

اگه بذاری بیام من میشم سنگ صبور

گوش به قصه هات میدم شهر غربت راه دور

 


 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:52  توسط ×××  | 

 

 

می دونم این لحظه ها خیلی زود خواهند گذشت و دوباره تو می روی اما اینو رو هم خوب می دونم که عطر تنت همیشه نزد من خواهد ماند.

                  امیدوارم بهت خوش بگذره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دورو جاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تا از راه میرسی پر از گرد و غبار
تموم انتظار میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط ×××  | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:38  توسط ×××  | 

  

دوباره دارم خبر آمدنت را اعلام می کنم. دوباره میایی تا قلب مرا عاشق تر از قبل کنی و باز ترکم کنی.

آمدنت چه زیباست اما رفتنت چه ویران ساز . تو هم خوشحالی از اینکه می آیی اما من به اندازه تو خوشحال نیستم چون بی اختیار به روز جدایی می اندیشم که چه سخت از تو دل خواهم کند. کاش روزی برسد که در پی این آمدن رفتنی در کار نباشد .

                                   به امید آن روز . . . .

 

 

 

عاشق تر از همیشه به انتظار نشستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:26  توسط ×××  |